علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - معنى جهاد و اقسام حرب مشروع١ - زرگرى نژاد غلامحسين
معنى جهاد و اقسام حرب مشروع١
زرگرى نژاد غلامحسين
اشاره:
آنچه مىخوانيد مقدمه كتاب «احكام الجهاد و اسباب الرشاد» است كه توسط ميرزا عيسى قائممقام فراهانى (ميرزا بزرگ)، با استفاده از فتاوا و رسالههاى جهاديه علما در جريان جنگهاى ايران و روسيه تأليف شده است. متن كامل كتاب به ضميمه مقدمه تاريخى مفصلى توسط آقاى دكتر غلامحسين زرگرىنژاد تصحيح شده است.
علاوه بر ديباچه و مقدمه كه متن مقدمه را در اينجا مىخوانيد، متن كتاب در هشت باب سامان يافته است. علاقمندان جهت اطلاع از چند و چون و انواع رسالههاى جهادى و متون مختصر و متوسط و مطوّل آن و نيز كمّ و كيف فتاواى علما لازم است به كتاب مذكور، به ويژه مقدمه محققانه و جامع مصحح محترم مراجعه نمايند.
مقاله اولى: در بيان معنى جهاد و اقسام حرب مشروع
جناب شيخ المجتهدين شيخ جعفر طاب ثراه(٢)، فرموده:(٣)
جهاد اقامه حرب و پيكار است با كفّار و كسانى كه در حكم كفار باشند به نهجى(٤) كه شارع در مقاتله آنها مقرر كرده و اين به سبب اختلاف متعلقات، پنج قسم است كه چهار قسم آن براى حفظ بيضه اسلام و دفع كفار است از اسلام و از اهل اسلام و قسم اخير براى دعوت كفار است به اسلام.
امّا اقسام چهارگانه جهاد دفاعى
١.(٥) جهاد براى حفظ بيضه اسلام است، هنگامى كه كفّار بر اراضى و بلاد مسلمين اراده هجوم كنند و با جمعيت مجتمعه، مستعد اين كار شوند تا كلمه كفر را بلند و كلمه اسلام را پست كنند و در آن بلاد، به نواختن ناقوس و ساختن كنايس و اعلان ساير شعائر كفر پردازند، مانند كفره روس؛
٢. جهاد براى دفع كفار است از تسلط بر دماء و اعراض مسلمين؛
٣. جهاد براى دفع كفار است، از گروهى مسلم، كه با گروهى كفار التقا كرده باشند و از استيلاء كفار بر آنها انديشه باشد؛
٤. جهاد براى دفع كفار است، از بلاد و اراضى مسلمين و اخراج كفار، بعد از تسلط يافتن بر آن، و اصلاح بيضه اسلام، بعد از رخنه كردن در آن و سعى در نجات مسلمين از دست دشمن دين.
و اين چهار قسم، جهادى است متضمن دفاع؛ و اما قسم اخير، كه پنجم و جهاد صرف است، پس جهاد با كفار و توجه به ديار آنهاست، براى آنكه اسلام آرند و به شريعت نبوى اقرار كنند. و اين خاصّه نبى و امام و نايب خاص(٦) است نه نايب عام.(٧) و هر يك از اين اقسام خمسه، جهاد است بر سبيل حقيقت و همگى واجب. و حرب جايز و واجب شرعى را، انواع ديگر باشد كه اطلاق دفاع بدان مىشود و بر آن صادق نيست اسم جهاد بر سبيل حقيقت، بلكه دفاع صرف است و اين قسم بر سه نوع است:
اوّل: دفع از نفس خود در مقابله دشمنى كه اراده قتل او كند. پس واجب است بر او مقاتله دشمن، هنگامى كه در دفاع، احتمال حصول سلامت رود. و اگر داند كه لامحاله، مقتول خواهد شد، به حيثيتى كه اگر قصد قتل كند فى الفور كشته مىشود، او را دفاع مستحب است؛ و قولى به وجوب آن است.
دوم:(٨) دفع از عِرض و يا از نفس و عرض مؤمنى؛ پس واجب است دفاع بر او، با گمان سلامت، و جايز نيست بدون اين گمان.
سوم: دفع از مال خود، يا مال مؤمنى؛ پس مستحب است دفاع از آن، و واجب نيست، مگر در صورتى كه گمان باشد به تلف نفس از تلف مال. مانند اينكه: آب و دواب، از او گرفته شود و او در مهلكه ماند. و دفاع از مال چنين، به دفاع از نفس راجع گردد. و اين انواع، به دفاع موسوم است و اطلاق جهاد بر آن شيوع ندارد. و جارى نيست بر قتيل آن، حكم شهيد در دنيا، از تغسيل و مانند آن. هر چند شمرده مىشود در آخرت از جمله شهدا. و حال او مانند حال كسى است كه او راست اسم شهادت و مردن او بدون قتل است. مثل مردن غريق و حريق و مبطون(٩) و كسى كه بميرد در مدينه به انجاس(١٠)، يا در راه طاعت يا در جاى غربت. و در اين دفاع جايز است مدافعه دشمن در مقام جواز، واجب است در مقام وجوب؛ خواه دشمن مسلم باشد يا مؤمن، عالم به موضوع باشد، يا جاهل. يعنى خواه بداند يا نداند كه دافع مؤمن است يا مسلم و خواه عالم به حكم باشد يا جاهل، يعنى خواه بداند كه مدافعه واجب است يا نه، و خواه دشمنى او به عمد باشد يا خطا. انتهى خلاصة كلامه.
جناب علّامة العلماء ميرزا ابوالقاسم(١١) نشراللَّه فوايده در رساله عربيّه فرموده: جهاد يا به معنى مشقّت و تعب است و مشتق از جهد، به فتح جيم، يا به معنى طاقت و وسع، مشتق از جهد به فتح و ضم.(١٢) و نيز در فتاوى فارسيه فرموده: اطلاق لفظ جهاد و استعمال آن در مطالب شرعيه، خواه به عنوان حقيقت باشد يا مجاز، بسيار است. بعضى از آن را ربطى به موت نيست؛ مانند احياى سنّت نبوى «س» و مجادله با نفس و پيروى عقل كه آن را جهاد اكبر گفتهاند و اجتناب از پيروىِ قوت شهوى و غضبى و رباط(١٣) بيش از چهل روز، و خوش رفتارى زن با شوهر. و بعض ديگر، به موت مربوط است و آن بر دو قسم است: قسمى آن است كه به حرب و قتال مربوط نيست؛ چون موت مبطون و غريق و مهدوم(١٤) پعليه، و غريب و ذات نفاس(١٥)؛ كه چون شهادت حقيقى، از جهاد منفك نمىشود، پس گويا اطلاق جهاد بر آنها شده؛ و لكن مثالها، خارج از اطلاق لفظ جهاد است؛ هر چند، مستلزم آن باشد. قسم ديگر آنكه: به جنگ و جدال مربوط است و آن چند قسم است.
اول جهادى كه در حضور پيغمبر(ص) يا امام(ع) شود، به اذن او، يا نايب خاص او با مشركين غير اهل كتاب، يا اهل كتاب، يعنى يهود و نصارى و مجوس، كه در حكم آنهاست، خواه محض دعوت اسم باشد، يا براى دفع كفار، هنگام سبقت آنها به حرب و پيكار.
دوم: مجادله، كه به اذن امام(ع) يا نايب خاص او با اهل بغى شود، يعنى مسلمانانى كه بر امام زمان خروج كنند.
سوم: آن است كه كفار هجوم كنند بر اهل اسلام، براى اتلاف اصل اسلام، يعنى برانداختن دين اسلام، يا بر سر جمعى از مسلمانان روند، به قصد قتل و غارت و نهب ايشان، خواه در زمان غيبت باشد، يا زمان حضور، كه فرصت اذن امام، يا نايب خاص او نباشد. و بر اين قسم هم اطلاق جهاد شده.
چهارم: دفاع از جان و عرض و مال هر چند دشمن نه كافر باشد نه باغى بلكه در دزد و راهزن و امثال آنها باشد و از اين باب است، دفاع اسيرى از مسلمانان كه در ميان كفار باشد و با كَفَره ديگر كه بر سر آنها روند، جنگ كند به قصد دفع از نفس خود، نه براى امداد آنها. پس جهادى كه مربوط به قتال نيست، معنى آن مجازى است و اطلاق لفظ جهاد و شهادت بر آن بر سبيل مجاز است. و مراد از اطلاق جهاد به مبطون و امثال آنها، شباهت آنهاست به جهاد در فضيلت و ثواب؛ اما جهادى كه به جنگ و جدال مربوط است و جهاد حقيقى است و اذن امام در آن شرط است، جهادى است كه با كفّار، براى دعوت آنها به اسلام، يا اهل بغى، يعنى جمعى از مسلمين كه با امام زمان، اظهار عداوت و مخالفت كنند و همچنين جهاد با كفارى كه، هجوم كنند بر مسلمين، كه اگر مسلمين را اذن از امام ممكن باشد، بايد بدون اذن جنگ نكنند؛ هر چند محض دفع آنها باشد، نه براى دعوت اسلام. و شرط نيست حضور امام و اذن او در غير اين اقسام. و مهم نيست دانستن احكام حضور امام در اين مقام؛ بلكه مهم ما در اين زمان، دو مسئله است: يكى: مسئله قتال با كفارى كه هجوم كنند بر مسلمين، به قصد برانداختن ريشه اسلام، يا براى قتل و غارت جمعى از مسلمين، هر چند منظور آنها، تغيير دين و برانداختن اسلام نباشد. ديگرى: مسئله دفاع؛ و در اين مسئله نه اذن امام شرط است، نه اذن مجتهد جامع الشرايط، ليكن مسايل اين دو مسئله را بايد دانست تا موافق حق معمول شود.(١٦) انتهى خلاصة كلامه.
جناب حاجى شيخ هاشم كعبى(١٧) فرمايد: جهاد در كلام اصحاب و كتاب و سنت، بر چند معنى اطلاق شده.
يكم: جهاد با كفار براى دعوت آنها به اسلام؛ و اين جهادِ دعوتى، است و اطلاق جهاد بر آن مسلم است.
دوم: جهاد با كفّار و مانند آن، كه خوف از آنها بر بيضه اسلام باشد و اين جهاد دفاعى است، كه مطلوب با بيان وجوب آن است و بيان كسانى كهاين جهاد بر آنها تعلق يافته.
سوّم: باغين است كه سبب مقاتله با آنها، خروج ايشان است از اطاعت امام عادل(ع)، تا زمان رجوع ايشان، به اطاعت امام(ع).
چهارم: محاربين است و دزدان و راهزنان مسلمانان و مانند ايشان، از كسانى كه مال و خون آنها، شرعاً محفوظ است. مانند اهل كتاب، هنگامى كه شرايط ذمّه را اقامه نمايند.
و هر يك از اين معانى منقسم مىشود، به چند قسم. پس جهاد دعوتى منقسم است به جهاد كتابى(١٨) و مشرك. و هر يك را حكمى است. و دفاعى با كفّارِ بالاصاله، مانند مشرك و كتابى، و با كفارى كه منكر بعضِ ضروريات دين باشند، مانند خوارج و غُلات؛ بلكه همه مخالفين. پس دفاع همه اينها واجب است، هنگامى كه مردم را به مذهب فساد خود خوانند. و نيز منقسم است به اعتبار امورى چند كه حصول خوف بر هر يك، كافى است بر تعلّق وجوب جهاد.
١.(١٩) خوف بر بيضه اسلام؛
٢. خوف بر مسلمين؛
٣. خوف بر ذرارى(٢٠) و اعراض مسلمين؛
٤. خوف استيلا بر بلاد و اموال مسلمين.
بلكه اگر بر هر يك از ذرارى و اعراض خوف باشد، در وجوب دفاع كافى است و ظاهر، از جماعت محققين اصحاب اين است كه اطلاق لفظ جهاد بر معانى مذكوره، به طريق اشتراك معنوى است و از اين است كه شهيد ثانى،(٢١) رحمةاللَّه [عليه] فرموده: جهاد شرعاً بذل وسع است به نفس و آنچه جهاد موقوف بر آن است، از مال در محاربه مشركين و باغين، بر وجه مخصوص. و جميع اقسام مذكوره [را]، از افراد جهاد شمرده، بدون اينكه اشاره به حقيقت و مجاز كرده باشد. و اصل در اطلاق حقيقت است. پس بيان افراد، با تعريف او موافق است. و ظاهر متن هم اين است كه شهيد اوّل(٢٢) در متن(٢٣) فرموده: جهاد واجب كفايى است؛ تا جايى كه فرموده به شرط اذن امام يا نايب خاص او، يا هجوم دشمنى كه از او خوف باشد بر بيضه اسلام. پس خوف مذكور را با اذن امام و نايب خاص او، مقابل داشته. يا اينكه مُقَسِّم(٢٤) جهاد مطلق است و ظاهر عبارت شرايع(٢٥) هم، بر اين دلالت دارد كه جهاد واجب است براى دعوت كفار به اسلام، يا منع كردن كفار از اسلام. و اين همان معنى ثانى جهاد است كه مذكور شد، و الّا لازم مىآيد، انقسام بر غير مقسم؛ ليكن، از بعض عبارت اصحاب معلوم مىشود، اختصاص صدق جهاد به معنى اوّل؛ كه دعوتى است، و معنى ثالث، كه جهاد باغين است. چرا كه ايشان جهاد را تعريف كردهاند: شرعاً بذل نفس و مال در اِعلاء كلمه اسلام و اقامه شعاير ايمان. پس لفظ جهاد، به باقى معانى، صادق نخواهد بود. بعضى از علماء بر اِعلاء كلمه اسلام، فقط كفايت كردهاند. بنابر آن، جهاد حقيقت(٢٦)، [منحصر] مىشود در [جهاد] دعوتى. ممكن است كه اعلاء كلمه را در تعريف، چنان بگيريم كه شامل دعوتى و دفاعى باشد؛ چرا كه دفع از بيضه اسلام يا مسلمين، مستلزم اعلاء كلمه است؛ چه محافظت چيزى كه دست بدخواه به او نرسد، اعلاء شأن آن چيز و اعزاز اوست. بلكه ممكن [است] كه او را بر جهاد بُغات(٢٧) شامل دانيم چنانكه صاحب «تنقيح»(٢٨) فهميده.
حاصل كلام اينكه: مغلوبيّت دشمن، بالبديهه مستلزم اعلاء شأن غالب و عزت جانب اوست. اين قدر هست كه اعتماد بر لوازم، در تعريف مشكل است، چرا كه مقصود از تعريفات، ايضاح(٢٩) و بيان است، نه اجمال و ابهام. بعضى از فقها ذكر كردهاند در تعريف، اولى را بدون ترجيح؛ يا اينكه تغاير(٣٠) ميان آنها را فهميدهاند؛ و ليكن، آنچه ظاهر مىشود، اشتراك معنوى(٣١) است، براى اينكه كل اتفاق كردهاند بر اينكه، اسم جهاد اطلاق شده است به ازاء هر يك از اين معانى مخصوص سه معانى مزبوره، اطلاقى شايع، كه ممكن نيست احدى را انكار آن. و نيز فرموده: شك در اين نيست كه رسول خدا(ص)، جهاد دعوتى و دفاعى با كفّار كردند، اما دعوتى مانند: قضيّه بدر و حُنين و فرستادن جناب اميرالمؤمنين(ع) و وصيت كردن، كه جنگ مكن با كسى، تا اينكه بخوانى او را به اسلام. و امّا جهاد دفاعى مانند: واقعه احد و احزاب و تبوك. بلكه اعظم مواقف آن حضرت، بر وجه دفاع واقع شده. به هر تقدير، در اين شكى نيست كه آن حضرت جهاد دفاعى به عمل آوردهاند و آن را «جهاد»، و مقاتل آن را، «مجاهد» و مقتول آن را، «شهيد» مىناميدهاند. و اين را هم حضرت فرموده كه: «حَلالُ مُحمدٍ حلالٌ الى يَومِ القيامَةِ وَحَرامُهُ حَرامٌ اِلى يَومِ القيامَةِ».(٣٢) پس در اين هنگام، مقتول در جهاد دفاعى زمان غيبت هم، شهيد حقيقى خواهد بود و جارى مىشود بر او احكام شهدا، از عدم وجوب غسل و وجوب دفن به جامهها(٣٣) و غير اين. موافقت كرده است در اين حكم شهيد ثانى كه فرموده: «الشهيدُ وهُوَ المسلمُ وَمَن بِحكمِهِ، الميتُ فى معركةِ قتالٍ أَمَر بِهِ النبىُّ والامامُ اَو نائِبُهُما الخاصُ وَهُوَ فى حِزبِهِما بِسيفِهِ اَو قُتِلَ فى جِهادٍ مأمورٌ بِهِ حالَ الغَيبةِ، كما لُودِهم على المسلمين مَن يَخافُ مِنهُ عَلى بَيضةِ الاسلام فاضطّروا اِلى جهادِهِم بِدونِ الامامِ اَو نايِبِه».(٣٤)
حاصل كلام اينكه شك و شبهه نيست كه اين جهاد در زمان غيبت، مأمورٌ به(٣٥) و مأذون فيه(٣٦) است. پس هر چه مترتب مىشد از حكم بر قتال دفاعى زمان حضور، مترتب مىشود بر اين قتال زمان غيبت، براى تأسى رسول خدا(ص)؛ بلكه زمان غيبت احقّ است به قتال. چه اين قتال، در اين زمان، دفع از مؤمنين است. فضلاً عن المسلمين.(٣٧)
بلى سخن، در شهيد شرعى، مختلف فيه(٣٨) است كه شهيد كسى است كه در برابر امام و نايب خاص او كشته شود، يا كسى است كه از جانب امام مأذون به قتال باشد. و اين خلاف در موضوع است، اختصاص به زمان حضور امام و غيبت او ندارد. و اظهر(٣٩)، اكتفا به مجرّد اذن است، «وفاقاً لِجماعةٍ مِنَ الاصحابِ»(٤٠)، به نحوى كه مذكور شد؛ و الّا قول به فضل لازم آيد، كه آن را قائلى نيست. يعنى هر كس قايل بر اين باشد كه قتال دفاعى در زمان غيبت، جهاد است مقتول آن را شهيد حقيقى بخواند و احكام شهيد بر او جارى نسازد. پس، قول به اينكه جهاد است و عدم قول اينكه، مقتول آن شهيد است، خرق(٤١) اجماع مركب خواهد بود.
جناب سيد المجتهدين آقا سيد على(٤٢) دامت افادته فرموده: جهاد بر وزن فِعال، در لغت، يا از جهد به فتح است يعنى تعب و مشقت، يا از جهد به ضمّ، به معنى وسع و طاقت؛ و شرعاً بذل وسع است به نفس و مال، در محاربه مشركين يا باغين،(٤٣) بر وجه مخصوص. و بعضى گفتهاند كه بذل مال و جان است در اِعلاء كلمه اسلام و اقامه شعاير ايمان. و مراد از اوّل، جهاد مشركين است و از ثانى، جهاد باغين و گاهى اطلاق مىشود به جهاد، هنگام هجوم كفار بر مسلمين، به حيثيّتى كه خوف باشد از استيلاء آنها بر بلاد مسلمين، يا اخذ مال ايشان، يا شبه آن؛ هر چند كم باشد. انتهى خلاصة كلامه.
جناب سلالة المجتهدين، آقا سيد محمد(٤٤) فرموده: اطلاق لفظ جهاد و مجاهده و مشتقات آن بر اين مقاتله از روى حقيقت، در غايت قوت است و ثمره اين بحث در نهايت قلّت؛ زيرا كه اين مقاتله، با جهاد دعوت كفار به اسلام، شريك است در احكام مهمّه؛ و عظم اجر مجاهد، و شدت عذاب تارك. انتهى، خلاصة كلامه.
جناب سلطان المجتهدين حاجى مير محمدحسين اصفهانى(٤٥) فرموده: جهاد بر دو قسم است:
قسم اوّل: آن است كه مسلمانان دعوت كنند كفار و غاوين(٤٦) و باغين و خوارج را به اسلام و مذهب اسلام و طريق حق؛ و در اين قسم، وجود امام و نايب خاص، شرط است و از جمله شروط آن، بلوغ و عقل است و مردى و آزادى، و اينكه پيرِ از كار افتاده نباشد.
قسم دوم: آن است كه كفّار قصد مسلمانان نموده، اراده كنند به استيلاء بلاد و قتل نفوس و اُسر اولاد و نهب اموال و هتك اعراض ايشان؛ و منظور آنها برطرف ساختن شعاير اسلام و ارتكاب امور شنيعه در ميان مسلمانان باشد. و اين قسم را همه فقها، رضوان اللَّه عليهم، داخل اقسام جهاد شمردهاند و تشكيكى در اين نيست و احاديث بسيار در اين باب وارد شده؛ از جمله حديثى طويل به سند صحيح، يونس(٤٧) از حضرت رضا روايت كرده و از آن حديث، آنچه ضرور است در اين مقام مذكور مىشود و آن اين است كه: اگر خوف داشته باشى از بيضه اسلام و مسلمين و برطرف شدن احكام دين مبين و آثار شريعت سيّد المرسلين، جهاد و مقاتله كن؛ و غرض تو از قتال محافظت عرض و مال و متابعت شريعت غرّا و رواج ملّت بيضاء باشد، نه معاونت سلاطين جور و ملازمت هوا و هوس.
راوى گويد: عرض كردم كه اگر دشمنى هجوم آورد، هر جمعى كه در موضعى باشند، مانند ثغور براى حفظ و حراست خود و دفاع اهل خلاف، چه بايد كرد؟ آن جناب فرمود: كه مدافعه و مقاتله كنيد براى حفظ بيضه اسلام، نه براى معاونت خلفاى جور و ملازمت ايشان؛ و مثل همين حديث [را] ابن ابى عمير از آن حضرت نقل كرده. و به اين مضمون احاديث بسيار وارد شده و ذكر آنها باعث تطويل است. انتهى، خلاصة كلامه.
جناب شيخ محمدحسن(٤٨) فرمايد: كه اطلاق مجاهد بر مقاتل اين قتال به معنى اعمّ مىشود. انتهى، خلاصة كلامه.
جناب ملا علىاكبر اصفهانى(٤٩)، معنى لغوى و شرعى جهاد را به نهجى كه جناب سيد المجتهدين بيان فرمودهاند، نوشته و بعد از بيان معنى آن فرموده: كفّار سه طايفهاند، اوّل: طايفهاى كه پيرو كتابى باشند و تابع پيغمبرى؛ مثل يهود كه كتاب آنها تورات است و پيغمبر آنها موسى(ع)؛ و مانند نصارى كه كتاب آنها انجيل است و پيغمبر آنها عيسى(ع). دوم: طايفهاى كه شبه كتاب دارند، نه اصل كتاب؛ مانند مجوس. چه از حضرت رسالت پناه(ص) روايت شده است كه آنها كتاب خود را سوختند و پيغمبر خود را كشتند. و اين دو طايفه كه مشتملاند بر سه صنف، اهل كتابند و آنها را بنابر تذمّم، ذمّى گويند.
سوّم: طايفهاى چند باشند كه نه كتابى را تابعاند نه پيغمبرى را قائل، چون عبده اوثان و مشركين عرب و عجم و كسانى كه آفتاب و ستاره پرستند و غير خدا را عبادت كنند و دهرى، كه به مبدأ و مدبّرى حكيم قايل نيست و آنها را كافر حربى گويند و قتال با هر يك از اين سه طايفه و جهاد با كفار بر دو قسم است:
اول: جهادى است براى دعوت آنها به اسلام و اِعلاء كلمه توحيد و عدل و نبوّت و غيره. به اين معنى كه اگر مسلمين براى دعوت آنها به اسلام سبقت به قتال نكنند، آنها را با مسلمين نزاعى نيست.
دوم: جهادى است براى دفع كفارى كه به قصد تصرف بيضه اسلام و منهدم ساختن شعاير اسلام و اعلاء شعاير كفر، از مكان خود حركت كنند.
و در قسم اول كه محض دعوت آنها به اسلام است، اذن امام(ع) شرط است و بدون اذن او خلاف شرع. اگر بكشد، مستحقّ اجر و ثواب نيست و اگر كشته شود، مورد عتاب و عقاب است و در قسم دوم كه آنها از مكان خود به قصد استيلاء، بر بلاد اسلام و هدم اركان دين، حركت كنند، قتال با آنها واجب است و انتظار اذن يا حضور امام لازم نيست. و اين هر دو قسم را جهاد گويند. اما قسم دوم جهادى است متضمّن دفاع زيرا كه منظور حراست دين و ملت است از شر شياطين كفر. انتهى، خلاصة كلامه. «اَللّهمَّ وَفِّقنا بِاَداءِ الواجِبِ فى الجِهادِ وَاسلُك بِنا سَبيلَ الرِّشادِ بالاِرشادِ وَارزُقنا بِهِ نَيلَ العاجِلِ مِن دُنيانا وَدَركَ الآجلِ فى اُخرانا».(٥٠)
مقاله دوم در بيان وجوب جهاد و فضيلت آن
جناب شيخ المجتهدين(٥١) طاب ثراه، به نهجى كه پيش از اين ذكر شد جهاد را به پنج قسم، منقسم ساخته كه چهار قسم آن جهاد دفاعى است و قسم ديگر جهاد صرف. امّا در چهار قسم دفاعى: پس فرمود:(٥٢) اين جهاد واجب است بر حاضرين ثغور، و اگر در ثغور نباشد كسى كه كفايت كند به دفع كفار، واجب است بر همه مسلمين حاضر و غايب، به قدر ضرورت، خواه در زمان حضور امام باشد يا غيبت و خواه در حضور مجتهد باشد يا غيبت او. و نيز آن جناب در قسم چهار جهاد، كه متضمّن دفع كفار است از بلاد مسلمين و اخراج آنها از اراضى ايشان و اصلاح بيضه اسلام فرموده، اين قسم از ساير اقسام افضل است و از ديگر وسايل قرب حق، اعظم، فضل آن بيشتر از فضل جهادى است كه در عهد سيّد انام براى دعوت كفار به اسلام مىشد(٥٣) و اين چهار قسم را با قسم اخير كه جهاد دعوتى است، چهارده فرق است.
اوّل اينكه: در جهاد دعوتى، شرط است حضور امام يا نايب خاص او، نه نايب عام؛ و در اقسام چهارگانه متقدمه، شرط نيست. و حكم اين است كه اگر امام حاضر باشد و مصلحت در حكومت داند، جهاد موقوف است به قيام او يا قيام نايب خاص او، و اگر حاضر باشد و مصلحت نداند، يا غايب باشد و نايب عام از مجتهدين عظام قائممقام او باشد، به حكم «الافضل فالافضل»(٥٤)، او راست اولويت. و در صورت عجز مجتهدين از قيام به جهاد، واجب است بر هر كسى كه او راست سياست و تدبير قتال و جمع جنود، هنگامى كه امر جهاد موقوف به قيام او باشد، و واجب است بر مسلمين اطاعت او، چنانكه واجب است اطاعت مجتهدين در احكام دين، و هر كه به او عاصى شود گويا به امام عاصى شده.
دوم آنكه: در جهاد دعوتى مستثنى است چند صنف از مكلّفين؛ مانند مريضى كه مبتلا به مرض شديد باشد و اعرج(٥٥) شديد العرج و فقير عاجز از نفقه بىكفيل و ضعيف و نابينا و زمينگير و پياده و بنده و خنثى و ممسُوح(٥٦) و مديون به دين واجبِ وعده رسيده، يا نفقه واجبه، يا حج، يا اطاعت والدين و مثل آنها. و شرط نيست در چهار قسم سابقه، امرى از اين امور، بلكه مراد در اين اقسام، بر قدرت و عدم عجز است. پس واجب است حضور در عسكر مسلمين بر هر دور و نزديك كه قدرت به امداد و نصرت داشته باشد؛ به وجوب كفايى كه ساقط نمىشود، مگر هنگام قيام من به الكفايه.
سوّم آنكه: جايز نيست در جهاد دعوتى، تخلف از هدنه(٥٧) و امان و صلح(٥٨) و عهد و حيله و دروغ و تزوير(٥٩)، و باك نيست از آن، در چهار اقسام ديگر، هنگام قوّت كفار و بيم اضرار.
چهارم آنكه: در جهاد دعوتى، محاربه مختصّ است كه با كفار باشد و در اقسام ديگر، فرق نيست ميان كفار و مسلمين و مؤمنين كه به طمع دنيا و حب رياست، با وصف اختلاف مذهب، اراده كنند به آنچه اراده كفار است.
پنجم آنكه: در جهاد دعوتى ملاحظه مىشود كه كفار بيش از دو برابر و ده برابر نباشند(٦٠)؛ چنانكه پيش از اين هم ملاحظه مىشده. و در اقسام ديگر، تحديدى نيست، مگر به قدرت و عدم قدرت.
ششم آنكه: جايز نيست در قسم اخير، كه جهادِ دعوتى است، قتال در اشهر حرم، به خلاف اقسام ديگر؛ بل در صورتى كه حرب با كسانى باشد كه حرمتى از اشهر حرم ندارند، يا ابتدا به قتال كنند، در همه اقسام خمسه، بالمساوات جايز است، اما در صورتى كه آنها ملاحظه حرمت كنند، در هيچ يك از اقسام جايز نيست.
هفتم آنكه: در جهاد دعوتى، وجوب قتال به سالى يك بار ضرورى نيست و در اقسام ديگر.(٦١)
هشتم آنكه: در جهاد دعوتى لازم است، دعوت كفار به اسلام پيش از محاربه و اگر ابا و امتناع كنند، محاربه مىشود و لازم نيست در اقسام ديگر؛ يعنى در اين اقسام دفاعى، خواه كفار سبقت به قتال كنند يا نكنند و خواه مسلمين را قوت قهر و غلبه باشد يا نباشد، دعوت كفار به اسلام لازم نيست.
نهم: جايز نيست در جهاد دعوتى امام را، كه به قهر، مالى از مسلمين گيرد تا مطلوب او از دعوت كفّار حاصل شود، و جايز است رئيس مجاهدين دفاعى را كه هنگام اضطرار و نداشتن ما يقوم به الكفايه، از اموال مسلمين به قدر كفايت گيرد، تا غرض او كه رفع از جان و عرض و ساير اموال است حاصل گردد.
دهم: و در جهاد دعوتى شكسته نمىشود، عقد جزيه و هدنه و امان و صلح، به اينكه كفار امتثال نكنند به آنچه از اسلام مأمور شدهاند به آن؛ و در اين جهاد شكسته مىشود.
يازده آنكه: در جهاد دعوتى واجب نيست بذل مالى كه ضرر به حال رساند و لازم است، بنابر اظهر، در جميع اقسام ديگر.
دوازده: واجب است قسمت غنيمت ميان مجاهدين به تفصيلى كه مقرر است، اما اقسام ديگر آنكه تجهيز جنود موقوف به صرف غنيمت باشد، صرف مىشود بدون تقسيم مقرر.
سيزده آنكه: در جهاد دعوتى سزاوار نيست قتل به سمّ و هجوم ناگاه و شبيخون به كفار؛ و در اقسام چهارگانه سزاوار است.
چهارده آنكه: در جهاد دعوتى اگر سركرده سپاه بىاذن امام غنيمت آورد، مال امام است و ظاهر اين است كه اين حكم مخصوص است به جهاد دعوتى، چه تصرف غنيمت جايز نيست جز امام را، كه حق اوست، امّا در غير جهاد دعوتى، پس آن [غنيمت،] فرقه مقاتلين راست كه قسمت مىشود ميان آنها(٦٢) مانند قسمت غنايم كما سيأتى.
مطلق جهاد و غزا بعد از عقايد اسلاميه و ايمانيّه افضل از هر عمل است، حتى فرايض يوميه، اگر چه نماز را به نفسه، مزيد فضلى بر آن باشد، اما عمل جهاد به جهات خارجيه از نماز افضل است، چه طاعت حق فرع محبت اوست و قبول تكليف راجع به مودت او. لذّت دوست حقيقى در خدمت محبوب است و هر چه او كند پسنديده و مطلوب؛ چندان كه در خدمت و اطاعت، رنج و مشقت بيشتر باشد حصول علم به كمال اخلاص و صدق نيّت بيشتر باشد پس در رضاى محبوب نخستين پايه محبت، بذل مال عمر است پس تعب تن در ترك لذت؛ پس گذشتن از فرزند كه منزله نفس ارجمند دارد؛ چنانكه ايزد تعالى مدح حضرت خليل در قصد ذبح اسماعيل كرده و منزلت سيد عالم از او بيش آمد كه راضى به بذل نفوس و نقل رؤس اولاد خويش شد. پس گذشتن از جان است كه در طلب رضاى محبوب دهند و مطلب و مطلوب يابند؛ چنانكه سرور شهدا رضاى حق بر بقاى جان پسنديد و به آن منزلت رسيد و عجبتر از آن شير خدا بر فراش سيد انبيا(ص) خفت و ترك جان گفت بىآنكه در قصد مبارزتى باشد يا در انديشه منازعتى، پس از آنچه مسطور شد مشهود گشت كه بذل جان شريف به محبت خدا نزديكتر است از اينكه واجب روزه و نماز هر روزه ادا شود يا فرض حج به تقديم رسد و خمس و زكوة تسليم گردد پس آنچه در قرآن مجيد است از آيات و آنچه در كتب حديث است از روايات بر فضل و رجحان جهاد شاهد مبين است و مزيد بر اين اجماع مسلمين بل ضرورت مذهب بلكه دين.
جناب علامة العلماء نشراللَّه فوايده فرمايد: اين مقاتله بر طبقات مسلمين واجب است و تارك آن عاصى، و شكى نيست كه اگر مقصود كفار تغيير احكام اسلام و تبديل دين با قتل و غارت و نهب مسلمين باشد، اطلاق مقاتل فى سبيل اللَّه صادق است بر كسى كه با آن جماعت قتال كند و نيت محض رضاى خدا و حفظ دين و حراست مسلمين باشد. پس هر حديثى كه بر فضيلت قتال فى سبيل اللَّه دلالت كند، بر فضيلت اين قتال خاص نيز دلالت دارد و چندين خبر معتبر در عموم فضيلت براى مقاتله فى سبيل اللَّه وارد گشته و از آنها مستفاد مىشود كه فعل نيكى بالاتر از كشته شدن در راه خدا نيست، و ظاهر اين است كه سبب برترى از همه خوبىها همان كشته شدن در راه خدا نيست، و ظاهر اين است كه سبب برترى از همه خوبىها همان كشته شدن در راه خدا است. پس بايد مابين حضور و غيبت امام فرقى نباشد و اگر گويى چه مىشود كه بعضى از افراد اين جنس عمل نيك فوق بعض ديگر باشد، به اين دليل كه مفاد اين روايات همين است كه اين نوع، بهتر از اعمال ديگر است و اين منافات ندارد با اينكه بعض افراد آن، مثل جهاد حضور امام(ع) بهتر باشد از قتل در غيبت او.
جواب گوييم: اين سخن را در فضيلت زمان غيبت هم مىتوان گفت؛ يعنى شايد گفته شود كه قتال در زمان غيبت افضل است، زيرا كه حضور امام و ظهور معجز و تأثير نفس شريفش در مبادرت به امتثال و يقين به حقيقت، مدخليتى تمام دارد كه آن در زمان غيبت نيست، بلكه اجر عملى كه در زمان غيبت شود، بيشتر خواهد بود؛ چنانكه در اخبار وارد شده كه معصومين به اصحاب، در مدح ايمان به غيبت فرمودهاند: كسانى بعد آيند و به مجرد اينكه سياهى در سفيدى بينند به آن عمل كنند، يعنى عمل كنند به احاديث ما كه در كتابها بينند. و چون فرق واضح است مابين كسى كه اطاعت حكمى كند كه مشافهةً(٦٣)از امام شنود و كسى كه عمل كند به حديثى كه از او روايت شود از آن حديث، يقين او به معاد و حساب، اقوى گردد؛ به حدّى كه در راه خدا جان دهد، پس افضل است از آنكه مثل اميرالمؤمنين، با ذوالفقار برق كردار و زبان معجز بيان و لشكر بىپايان بر سر او باشد. و لااقل گوئيم ثواب آنها با يكديگر مساوى است، اما افضليت از كجا؟ انتهى.(٦٤) خلاصة كلامه.
جناب حاجى شيخ هاشم فرمايد: وجوب جهاد واجب است به كتاب و سنت، پس آن وجوب جهاد بر چهار قسم است ترغيب است و ترهيب(٦٥) و اوامر ناصّه با صريح لفظ امر، و مانند آن و نواهى كه تحذير مىكند در ترك آن، و اين دلالت مىكند بر عنايت الهى به اين فريضه. پس از جمله ترغيب قوله اللَّه تعالى: «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ»(٦٦) الخ و از جمله ترهيب: «الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ» «فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ»(٦٧) الخ و از جمله نواهى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ» الخ.(٦٨)
و شكى نيست كه دفاع راهى است از راههاى خدا و وجوب آن از ضروريات دين است و اذن امام، بلكه نايب خاص و عام در آن شرط نشده؛ اعم از آنكه آن را جهاد خوانيم يا دفاع. و دلالت مىكند بر وجوب جهاد دفاعى حديثى كه مروى از رسول خداست. «مَن سَمِعَ رَجُلاً يُنادى يا لَلمُسلِمينَ وَلَم يَجِبهُ فَلَيسَ بِمُسلمٍ» يعنى كسى كه بشنود مردى ندا مىكند «به فرياد من برسيد اى مسلمانان!» و اجابت او نكند، پس مسلم نيست، بلكه از مضمون متبادر مىشود كه اين حديث صريح است در وجوب مطلوب، و افاده مىكند كه ترك آن از اعظم كباير است؛ چه آن حضرت حكم كرد به عدم اسلام، محضِ يارى نكردن برادر مسلم، و از جمله اخبار متكاثره كه بر وجوب اين دلالت مىكند، حديثى است كه روايت شده است از ائمه اطهار كه كسى كه اهتمام نكند به امور مسلمين، پس مسلم نيست، و حديث امام جعفر صادق(ع) كه فرموده است بر مسلم لازم است اينكه: منع كند از نفس خود و مقاتله كند در دفع از كلمه خدا و رسول، و به اين حديث استدلال كرده است علّامه در تذكره،(٦٩) به وجوب دفاع. و حاصل كلام اينكه: استدلال بر وجوب اين دفاع از قتال، مثل تحصيل حاصل است. و نيز فرموده: هر چه مترتب است بر جهاد دعوتى، مترتب است بر جهاد دفاعى، از درجات رفيعه و مَثُوبات عظيمه و سقوط تغسيل و تكفين؛ مگر آنچه منصوص خارج شده، مانند اشتراط اذن امام در جهاد دعوتى و نحو آن. انتهى خلاصة كلام.
جناب سيد المجتهدين(٧٠) دامت افادته فرمايد: جهاد از اعظم اركان اسلام است به دليل كتاب و سنت و اجماع. انتهى، خلاصة كلامه.
جناب سلالة المجتهدين(٧١) فرموده: هنگامى كه كفار بر مسلمين هجوم آورند و به دارالاسلام قدم نهند تا تسخير آن كنند، بر همه مسلمين واجب است جهاد و مقاتله و دفع كفار و حفظ بيضه اسلام، كه اصل و مجتمع اسلام است. و اصحاب بدون خلاف، تصريح به اين مدعا كردهاند و ترغيب به اين مقاتله، از آيات و اخبار مستفاد مىشود كه فضل اين قتالِ فى سبيل اللَّه عظيم است و ثواب آن جسيم. انتهى خلاصة كلامه.
جناب سلطان المجتهدين(٧٢) به نهجى كه پيش از اين ذكر شد، فرمايد: هنگامى كه كفار اراده كنند به استيلاى بلاد اسلام و قتل نفوس و اُسر اولاد و نهب اموال و هتك اعراض مسلمين، و منظور آنها برطرف ساختن شعاير اسلام باشد، جهاد بر همه مسلمين واجب است بالاتفاق، به وجوب كفائى نه عينى؛ و اذن و حضور امام و نايب او در اين مقام، ضرور و در كار نيست، چه دفع ضرر و حفظ بيضه اسلام لازم و تدبير اين كار به جهاد منحصر است و آيات دالّه بر وجوب لا تُحصى(٧٣) است و احاديث وارده از طرق خاصه و عامه در اين باب بىمنتها. بالجمله، وجوب جهاد از ضروريات دين محمدى(ص) است. انتهى خلاصة كلامه.
جناب سلالة المجتهدين، در مقام استدلال بر مشروعيت و وجوب جهاد، بسيارى از آيات و احاديث در مصابيح ذكر كرده كه به انضمام ترجمه و برخى توضيحات لازمه در اين خلاصه بيان مىشود:
اگر چه بعضى مفسرين گفتهاند اين آيه(٧٤) وقتى نازل شده كه حكم به جهاد عموم كفار نشده بود و معنى اين مىشود كه قتال كنيد با مقاتلين كفار؛ و پس، نه با كفارى كه با شما جنگ ندارند، و قولى اين است كه قتال كنيد با كسانى از كفار كه توقع مقاتله از ايشان مىتوان داشت، نه با پيران و كودكان و زنان و رهبانان. قولى اين است كه با همين آيه، حكم است به قتال با عموم كفار، چه ايشان، كافّةً، در صدد قتال مسلمين مىباشند. و تجاوز از حدّ، كه نهى از آن واقع شده است، عبارت است از قتال معاهدين يا زنان و امثال آن، يا هجوم ناگاه بىدعوت به تمثيل.(٧٥)
هر يك از علماى راسخين ادام اللَّه تأييدهم، در تصانيف خود، آيات و احاديث بسيار در اين باب ايراد فرمودهاند، و ليكن چون جناب معظم اليه همان آيات و احاديث به علاوه مرقوم داشته قطع نظر از ساير نموده، به همان آيات و احاديث مرقومه جناب معزى اليه اكتفا رفت. اما آيات از آن جمله است در سوره بقره:
«وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»(٧٦)، يعنى كارزار كنيد در راه خدا با كسانى كه كارزار كنند با شما؛ درمگذريد از اندازه به درستى كه خدا دوست نمىدارد تجاوز كنندگان را. و از آن جمله است در سوره بقره:
«وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ»(٧٧) يعنى، بكشيد كفار را هر جا بيابيد ايشان را در حلّ(٧٨) باشند يا حرم و بيرون كنيد ايشان را از مكّه چنان كه بيرون كردند شما را و فتنه سختتر است از كشتن و كارزار مكنيد با ايشان در مسجد الحرام تا زمانى كه قتال كنند با شما، پس اگر كارزار كنند با شما در آنجا، قتال كنيد شما نيز با ايشان؛ همچنين است سزاى كافران.
و از آن جمله است در سوره بقره: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِينَ»(٧٩) يعنى: قتال كنيد با كفار تا نيست شود شرك و باشد طاعت خداى را، پس اگر دست از كفر بدارند، نيست جايز ستمكارى مگر بر ستمكاران.
و از آن جمله است در سوره بقره: «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»(٨٠) يعنى: هتك حرمت ماه حرام بر شما لازم مىشود به هتك كفار حرمت آنها را و سزاى هتك كفار حرمتها را هتك آن حرمتهاست از شما، پس هر كه ستم كند بر شما ستم كنيد شما نيز به او مانند ستمكارى او بر شما و بپرهيزيد از خدا و دانيد كه خدا با پرهيزكار است.
و از آن جمله است در سوره بقره: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(٨١)؛ يعنى: به درستى كه كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه دورى از وطن اختيار كردند در طاعت خدا و قتال كردند در راه خدا، ايشان اميدوارند به رحمت خدا و خداست آمرزنده مهربان.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ».(٨٢) يعنى: ياد بيار اى محمد زمانى كه بامداد بيرون آمدى از مدينه و مهيا مىساختى براى مؤمنين مكانهاى جنگ و خدا شنونده اقوالست و دانا به افعال.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ».(٨٣) يعنى: آيا گمان داريد كه داخل مىشويد به بهشت و حال آنكه خدا ندانسته است، مجاهدين شما را و نه صابرين شما را در جهاد.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ»(٨٤)؛ يعنى: بسا پيغمبرى كه كارزار كرد به اتفاق او كسان بسيار پس سست نشدند به آنچه رسيد ايشان را از تعب در راه خدا و به ستوه نيامدند از جهاد و خروشى نكردند با دشمن، و خدا دوست مىدارد صبر كنندگان را در جهاد.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ * وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ».(٨٥) يعنى هر گاه كشته شويد در راه خدا يا بميريد، آمرزش و رحمت خدا بهتر است از آنچه فراهم مىآوريد در منافع دنيا و هر گاه بميريد يا كشته شويد به سوى خدا برانگيخته مىشويد. و اين آيه مسبوق است به آيه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ أَوْ كانُوا غُزًّى لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»(٨٦). يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد نباشيد مانند كسانى كه نفاق آوردند و گفتند از جهت تأسف بر امثالشان هنگامى كه سير مىكردند در زمين يا بودند مجاهدين كه هر گاه مىبودند نزد ما نمىمردند و كشته نمىشدند تا بگرداند خدا اين وسوسه را حسرتى در دلهاى ايشان و خدا زنده مىگرداند و مىميراند و او به آنچه مىكنند بيناست.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ * وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاَتَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ».(٨٧) يعنى: آنچه رسيد به شما روزى كه ملاقات كردند دو گروه با يكديگر پس به حكم خدا است تا بداند خدا كسانى كه نفاق آوردند و گفته شد منافقين را كه بياييد كارزار كنيد در راه خدا يا دفع كنيد شر كفار را از خود؛ گفتند اگر مىدانستيم رسم جنگ پيروى مىكرديم شما را، ايشان به كفر؛ در چنين روزى نزديكترند از ايمان؛ مىگويند به زبانهاشان آنچه را نيست در دلهاشان و خدا داناتر است بدانچه پنهان مىكنند.
و از آن جمله است در سوره آل عمران: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ»(٨٨)؛ يعنى: مپنداريد كسانى را كه كشته شدند در راه خدا، مردگان، بلكه زندگانند نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند شادمانند بدانچه داده خدا است ايشان را از احسان خود و مژده مىدهند به كسانى كه نپيوستهاند به ايشان بدين كه نيست ترسى ايشان را و نه اندوهگين مىشوند، مژده مىدهند به نعمتى از خدا و احسانى، و اينكه خدا تباه نمىكند مزد نيكوكاران را.
و از آن جمله است در سوره بقره: «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»(٨٩). يعنى: نگوئيد كسانى را كه كشته مىشوند در راه خدا مردگان، بلكه زندگانند و ليكن شما نمىيابيد.
و از آن جمله است در سوره نساء: «فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً»(٩٠)؛ يعنى: بايد كارزار كنند در راه خدا كسانى كه مىفروشند زندگى دنيا را به نعمت عقبا و هر كس كارزار كند در راه خدا پس كشته شود يا غالب آيد، زود باشد كه دهيم او را اجر بزرگ.
و از آن جمله است در سوره نساء: «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً»(٩١)؛ يعنى: چيست شما را كه قتال نمىكنيد در راه خدا و مردان مستضعف و زنان و اطفالى كه مىگويند پروردگارا بيرون ببر ما را از اين قريه كه ستمكار است اهل آن و بگردان براى ما از نزد خود دوستى و بگردان براى ما از نزد خود يارى.
و از آن جمله است در سوره نساء: «الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً»(٩٢)؛ يعنى: كسانى كه ايمان آوردند كارزار مىكنند در راه خدا و كسانى كه كافر شدند قتال مىكنند در راه شيطان؛ پس كارزار كنيد با ياران شيطان به درستى كيد شيطان ضعيف است.
و از آن جمله است در سوره نساء «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمْ الْقِتَالُ إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَقَالُوا رَبَّنَا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتَالَ لَوْلَا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنْ اتَّقَى وَلَا تُظْلَمُونَ فَتِيلاً»(٩٣) يعنى: آيا نمىبينيد به كسانى كه گفته شد به ايشان هنگام اقامت به مكه باز داريد دست از جهاد و برپا داريد نماز و بدهيد زكوة، پس واجب شد بر ايشان جهاد در مدينه، ناگاه گروهى از ايشان مىترسند از مردم كه مبادا كشته شوند مثل ترسيدنشان از خدا بل بيشتر و گويند پروردگارا چرا واجب گردانيدى بر ما قتال و باز پس نينداختى ما را به زمان نزديك؟ بگو اى محمد نفع دنيا اندكست و منافع آخرت بهتر است براى كسى كه پرهيزكارى كند و ستم كرده نمىشويد به كمتر ستمى.
و از جمله است در سوره نساء: «فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلاَّ نَفْسَكَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً».(٩٤) يعنى كارزار كن در راه خدا مكلّف نيستى مگر به خود و ترغيب كن مؤمنين را بر جهاد شايد باز دارد از شما سختى كسانى را كه كافر شدند و عذاب و عقوبت خدا شديدتر است.
و از آن جمله است در سوره نساء: «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً * دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً»(٩٥). يعنى: يكسان نيستند باز ايستادگان از جهاد كه آزارى در بدن ندارند با جهاد كنندگان در راه خدا به مالها و جانهاشان برترى داده است خدا جهاد كنندگان را به مال و جان بر ايستندگان به مرتبه و همه را نويد داده است به نيكوئى، و برترى داده خدا جهاد كنندگان را بر قاعدين به مزدى بزرگ كه مرتبههايى است در نزد خدا و آمرزش و مهربانى، و مىباشد خدا آمرزنده مهربان.
و از آن جمله است در سوره انفال: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ * وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ»(٩٦)؛ يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد هر وقت ببينيد كفار را فراهم آمده در برابر خود پشت مگردانيد از ايشان و هر كس پشت نمايد در آن هنگام، مگر اينكه گرديده باشد از كارزار براى فريفتن دشمن يا رونده باشد جانب گروه ديگر به استعانت پس گرفتار شود به خشمى از خدا و جاى او دوزخ است و بد جاى بازگشتى است آن.
و از آن جمله است در سوره انفال: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(٩٧)؛ يعنى: اى كسانى كه ايمان آورديد، هر وقت كه ببينيد گروهى از كفار را، در صدد جنگ استوار باشيد و ياد كنيد خدا را بسيپىنوشتها
١) مشخصات كتابشناختى اثر از اين قرار است:
احكام الجهاد و اسباب الرّشاد، ميرزا عيسى قائممقام فراهانى، تصحيح و مقدمه تاريخى: دكتر غلامحسين زرگرىنژاد، انتشارات بقعه، تهران، ١٣٨٠.
٢) شيخ جعفر بن يحيى، ملقب به شيخ جعفر كبير و كاشف الغطاء، از جمله مشهورترين فقيهان صدر دوره قاجاريه بود. وى در حدود سال ١١٥٦ قمرى در حلّه به دنيا آمد و در سال ١٢٢٨ همزمان با امضاى معاهده گلستان در نجف درگذشت. كاشف الغطاء مؤسس خاندانى مشهور در عراق بود كه به همين عنوان آل كاشف الغطاء اشتهار يافتهاند. مرجعيت تامه كاشف الغطاء در حقيقت پس از درگذشت علامه بحرالعلوم، نامورترين شاگرد وحيد بهبهانى، حاصل شد.
يكى از حوادث مهم نخستين سالهاى مرجعيت كاشف الغطاء، هجوم وهابيان به رهبرى عبدالعزيز بن سعود به كربلاء و نهب و كشتار شيعيان اين شهر بود. كاشف الغطاء از جمله فقهايى بود كه از طريق پيوند با دربار فتحعلى شاه، از سويى به مبارزه عليه نفوذ ميرزا محمد اخبارى در تهران پرداخت و از سويى ديگر با تشويق مردم ايران به شركت در جنگهاى دوره اول عليه روسها، سعى كرد تا مانع توفيق سپاهيان روس در غلبه سريعتر بر مناطق شمالى كشور ما شود. كاشف الغطاء كه در مبانى نظريات فقه سياسى خويش براى حكومت فتحعلى شاه مشروعيت قائل نبود و از بيان صريح اين عقايد خويش ابائى نداشت، به دليل شرايط خاص روزگار خويش، نفى هجوم روسها به ايران، لازم مىديد تا حكومت شاه قاجار را مورد تأييد و حمايت خويش قرار دهد. فتواهاى وى در اين زمينه، كه مقبوليت سلطنت قاجار و برخى تصرفات مالى ايشان را براى جنگ مشروط به كسب اجازه از مجتهد جامع الشرايط مىداند، در ص ٣٩٤ نوشته فقهى معروف او به نام كشف الغطاء عن مبهمات شريعة الغرّاء، انعكاس يافته است. درباره زندگى كاشف الغطاء بنگريد به: موسوى خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات، ترجمه و مقدمه محمدباقر ساعدى خراسانى، تهران، انتشارات اسلاميه، ١٣٣٦، جلد دوم، ص ٤٦٥؛ مدرس، ميرزا محمدعلى، ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية واللقب، انتشارات خيام، تهران، بىتا، جلد پنجم، ص ٢٥؛ آل محبوبه، جعفر، ماضى النجف و حاضرها، بيروت، درالاضواء، ١٤٠٦ق، جلد سوم، ص ١٣٢؛ تنكابنى، ميرزا محمد، قصص العلماء، تهران، انتشارات علميه، بىتا، ص ١٩٥ و ١٨٨؛ شوشترى، مير عبداللطيف خان، تحفة العالم، به اهتمام موحد، تهران، كتابخانه طهورى، ١٣٦٣، ص ١٩٠؛ ناسخ التواريخ، جزء اول، ص ٢٢٦؛ تنكابنى، محمد بن سليمان، تذكرة العلماء، اهتمام محمدرضا اظهرى؛ غلامرضا پرنده، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ١٣٧٢، ص ٧١ - ٦٤.
٣) در كشف الغطاء، چاپ سنگى، ص ٣٨٢ - ٣٨١، مرحوم قائممقام آنچه را از مرحوم كاشف الغطاء، نقل مىكند، با اندك تصرف و تلخيصى به فارسى ترجمه كرده و آورده است.
٤) به شكلى، به گونهاى.
٥) در اصل: پس اول.
٦) مقصود از نايب خاص امام در مباحث فقهى و از جمله مسائل جهاد، كليه كسانى هستند كه ائمه در زمان خود به آنان نيابت انجام كارى را دادهاند. پس مقصود از نايب خاص، نايبان خاص تمام ائمه هستند، نه نايب يا نواب خاص امام دوازدهم.
٧) فقهاى شيعه با اجماع، جهاد ابتدايى و يا جهاد براى دعوت كفار به اسلام را منحصر و محدود به حضور امام معصوم و يا نايب خاص امام كه مستقيماً از جانب امام فرمان جهاد مىگيرد، مىدانند و عقيده دارند كه نواب عام امام كه مجتهدان شيعه در عصر غيبت باشند مأذون به جهاد ابتدايى نيستند. از جمله براى آگاهى روايت مربوط به آن نگاه كنيد. به: الطوسى، جعفر بن محمد بن حسن، تهذيب الاحكام فى شرح المقنعة شيخ مفيد، تحقيق سيد حسن موسوى الخراسان، دارالكتب اسلاميه، ١٣٩٠ق، جلد ششم، باب اقسام الجهاد، ص ١٢٤؛ وسائل الشيعه، ج ١١، ص ٣٢؛ باب اشتراط وجوب الجهاد بأمر الامام و اذنه و تحريم الجهاد مع غير الامام العادل.
٨) اصل: ٢، مؤلف در سراسر نوشته، در تقسيمبندىها، شمارهها را گاه به عدد و گاه به حروف نوشته است. ما همواره اولين روش مؤلف را براى شمارههاى بعدى اساس قرار داده و آنها را با نخستين شكل شمارهبندى به عدد يا حرف، هماهنگ كردهايم.
٩) كسى كه به درد شكم مبتلا شود، مبتلا به اسهال مزمن.
١٠) ناپاكى، كفر و شرك.
١١) ميرزا ابوالقاسم بن ملا محمدحسن گيلانى، مشهور به ميرزاى قمى و صاحب قوانين، از جمله مجتهدين نامور صدر دوره قاجار بود كه طى دوره حيات (١٢٣١ - ١١٥١) با كريم خان زند، آقا محمدخان و فتحعلى شاه قاجار معاصر بود. قمى در چابلق بروجرد ديده به جهان گشود. اساتيدى چون آقا سيد حسين خوانسارى (پدرزن خود قمى) و وحيد بهبهانى او را در علوم دينى تربيت كردند. وى پس از عمرى تحقيق و پس از آنكه به مقام مرجعيت رسيد، سرانجام در شهر قم، ديده از جهان فرو بست. اندرزنامه او به آقا محمد خان كه به ارشادنامه شهرت دارد، حاكى از شجاعت او و نمايش آشكارى است از وظيفهشناسى مرحوم قمى نسبت به حقوق مردم و حساسيت و مراقبت او از هر گونه تعرض به جان و مال ايشان در مقابل تعرضات بنيانگذار سلسله قاجاريه.
با شروع هجوم روسيه به ايران، مرحوم قمى در شمار نخستين فقهايى بود كه براى دفاع از مردم ايران در مقابل كفّار روسيه، به صدور فتواهاى جهاد پرداخت و علىرغم عدم اعتقاد به مشروعيت سلطنت فتحعلى شاه، به اقتضاى شرايط زمانه و حساسيت روزگار مسلمانان را به ضرورت جنگ با روسها تحت فرماندهى نظامى قاجاران فرا خواند. مرحوم قمى در جريان جنگهاى مرحله اول و در شرايطى كه مردم ايران به دليل عدم علاقه به قاجاريه حاضر به همكارى نظامى با ايشان نبودند، در اثر فقهى مشهور خويش يعنى جامع الشتات كه به فارسى نوشته است، در باب جهاد فتواهايى براى تحريص مردم به نبرد با روسها و مقابله با هجوم كفره به قفقاز صادر كرد و آنها را در ميان مردم پراكند. قمى سه سال پس از امضاى معاهده گلستان درگذشت. از آثار فقهى مشهور او، جامع الشتات، مرشد العوام و غنائم الايام را مىتوان نام برد. قوانين اثر اصولى مشهور اين فقيه بزرگ صدر دوره قاجاريه است. براى آگاهى بيشتر درباره او بنگريد به: روضات الجنات، جلد پنجم، ص ٣٢٤؛ قصص العلماء، ص ١٨٢.
١٢) جامع الشتات، جلد اول، كتاب الجهاد من المجلد الثالث، ص ٨٠.
١٣) رباط، مرابطه و مرزدارى سرزمينهاى اسلامى، از جمله واجبات كفايى مسلمانان در فقه شيعه است. اهميت مرابطه و رباط در انديشه شيعى تا به آن پايه است كه ائمه و فقهاى شيعى، علىرغم تأكيد به غصبى بودن حكومتهاى بنىاميه و بنىعباس، پيروان خويش را به مرابطه و مرزدارى سرزمينهاى اسلامى فرا خوانده و ميان اين وظيفه كه نتايج آن به همه مسلمانان باز مىگشت. با مسأله حرمت حكومت حاكمان جور تضادى نديده و ميان آنها تفكيكى هوشيارانه به عمل آوردهاند. فقهاى شيعه نيز به پيروى از همين سنت معصومين(ع) در كتابهاى فقهى و راويان در آثار روايى خود ابوابى به نام مرابطه و قوانين و احكام آن گشودهاند. براى آگاهى از اهميت جايگاه مرابطه در انديشه شيعى، كافى است توجه داشته باشيم به دعاى معروف حضرت سجاد(ع) در صحيفه سجاديه براى مرزداران دنياى اسلام. دعايى كه در دوره بنىاميه و در حق مرزدارانى انجام مىگيرد كه ظاهراً عاملان سلطنت اموى هستند، امّا در عمل به وظيفهاى كه اثر آن به همه مسلمانان باز مىگردد اشتغال دارند.
در باب احكام مرابط در متون روايى شيعه بنگريد به: تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص ١٢٥، باب المرابطه فى سبيل اللَّه، وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ١٩.
١٤) كسانى كه در زير آوار مانده و مردهاند.
١٥) زائو.
١٦) جامع الشتات، جلد اول، كتاب الجهاد، ص ٨٦.
١٧) شرح حال روشنى از اين مجتهد دوره قاجار در دست نيست.
١٨) يعنى، اهل كتاب.
١٩) اصل: يكى، براى هماهنگى با موارد ٢ و ٣، به جاى «يكى» شماره ١ گذاشتيم.
٢٠) جمع ذريه: اولاد و فرزندان.
٢١) زين الدين ابن على ابن احمد از فقهاى نامور امامى كه در سال ٩١١ هجرى متولد و در سال ٩٦٥ هجرى قمرى در روزگار سلطنت سلطان سليم پادشاه مشهور عثمانى به شهادت رسيد. مشهورترين اثر او، شرح لمعه است كه در واقع لمعة الدمشقيه شهيد اول را شرح كرده است.
٢٢) شمس الدين محمد مكى، از اجلّه علماى شيعه در قرن هشتم و معاصر سربداران خراسان بود كه در نهم جمادى الاول ٧٨٦ به تحريك ابن الجماعه از علماى عامه دمشق و به دستور حاكم شام به جرم رفض و تشيع به شهادت رسيد. وى آثار متعددى در فقه شيعه تأليف كرده است كه مشهورترين آنها اللمعة الدمشقيه است كه اين كتاب و شرح آن كه توسط شهيد ثانى انجام شده، شهرتى خاص دارند. شهيد اول اين كتاب را در پاسخ دعوت او به خراسان براى زعامت دينى شيعيان سربدارى، براى على بن مؤيد سربدارى نوشت و به خراسان فرستاد. درباره شرح حال او بنگريد به: الحر العاملى، الشيخ محمد بن الحسن، امل الآمل، بغداد، مكتبة الاندلس، بىتا، جلد دوم، ص ٣٠٤؛ افندى، ميرزا عبداللَّه، رياض العلماء و حياض الفضلاء، ترجمه محمدباقر ساعدى، تهران، بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى، ١٣٦٦، جلد پنجم، ص ٦١٥؛ روضات الجنات، جلد ششم، ص ٣٣٧؛ ريحانة الادب، جلد سوم، ص ٣٧٦.
٢٣) مقصود از «متن» متن كتاب اللمعة الدمشقيه شهيد اوّل است كه همين متن توسط شهيد ثانى شرح شده و با عنوان: «شرح لمعه» شناخته مىشود. قائممقام بحث جهاد از شهيد ثانى را از شرح لمعه نقل كرده است.
٢٤) تقسيم كننده، بخش كننده.
٢٥) شرايع الاسلام، كتاب فقهى مشهور و مفصلى است كه مورد توجه جدى علماى شيعه قرار داشته و بارها به دليل اهميت شرح شده است. مشهورترين شرح و جامعترين آنها شرحى است به نام: جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام كه توسط شيخ محمدحسن نجفى تأليف شده است. شرايع الاسلام از متون فقهى قرن هفتم هجرى و مؤلف آن: نجمالدين جعفر بن حسن ملقب به محقق حلّى متوفى به سال ٦٧٦ است. براى شرححال او بنگريد به: امل الآمل، جلد اول، ص ١٩٠؛ قصص العلماء، ص ٣٦٤؛ الكنى والالقاب، جلد سوم، ص ١٥٤؛ رياض العلماء، جلد اول، ص ١٠٣؛ روضات الجنات، جلد پنجم، ص ٢٣١؛ ريحانة الادب، جلد پنجم، ص ٢٣١.
٢٦) در مقابل جهاد به معناى مجازى كه در بالا به آن اشاره شده به كار رفته است.
٢٧) جمع باغى، كسانى كه عليه حكومت و دولت اسلامى و امام معصوم دست به سركشى زدهاند. مانند معاويه در دوره حكومت حضرت على(ع).
٢٨) اثرى فقهى است از شيخ مقداد سيورى حلّى از شاگردان شهيد اوّل: تنقيح الرايع در واقع شرحى مختصر است از شرايع و شرح باب حادى عشر و شرح مبادى الاصول و امثال اينها. بنگريد به امل الآمل، جلد دوم، ص ٣٢٥؛ رياض العلماء، جلد پنجم، ص ٢١٦؛ روضات الجنات، جلد هشتم، ص ١٣؛ ريحانة الادب، جلد سوم، ص ٣٢٠؛ تذكرة العلماء، ص ٢٢٥.
٢٩) روشن ساختن، واضح كردن.
٣٠) از هم جدا بودن، جدايى، مغايرت.
٣١) بحث اشتراك الفاظ، از جمله مباحث اوليه اصول فقه است. مشترك در علم اصول فقه دو نوع است. مشترك معنوى و مشترك لفظى. مقصود از مشترك معنوى واژه واحدى است كه در مقابل معنى واحدى وضع شده. امّا آن معنى داراى افراد و مصاديق متعدد است مانند واژه انسان كه يك مفهوم كلى است و افراد متعددى مصداق آن هستند. رشاد، محمد، اصول فقه، تهران، اقبال، ١٣٥٥، ص ١١.
٣٢) حلال محمد(ص) تا روز قيامت حلال و حرام آن حضرت تا روز رستاخيز حرام خواهد بود.
٣٣) اصل: جامها.
٣٤) العاملى، زين الدين بن على، الروضة البهيه فى شرح اللمعه الدمشقيه، قم، موسسه اسماعيليان، ١٣٧٤ق، جلد اول، ص ٥٦.
٣٥) فرمان داده شده به او.
٣٦) اذن داده شده در باب او.
٣٧) چه رسد به مسلمانان.
٣٨) اختلاف است در باب تعريف و معنى آن.
٣٩) ظاهرتر از ادله و آشكارتر از مدارك استنباط است.
٤٠) اين گفته موافق است با نظر جمعى از اصحاب (فقها).
٤١) خلاف، پاره كردن، شكاف انداختن.
٤٢) آقا سيد على بن سيد محمدعلى طباطبائى، مشهور به صاحب رياض (١٢٣١ - ١١٦١)، از جمله علماء و مجتهدان نامور صدر دوره قاجار بود. وى خواهرزاده و داماد مرحوم وحيد بهبهانى است. صاحب رياض، اصفهانى الاصل بود و در كاظمين متولد و در كربلا درگذشت. او از شاگردان برجسته وحيد بهبهانى بود كه به زودى به مقام اجتهاد نايل شده آثار فقهى و اصولى متعددى آفريد. در حادثه حمله وهابيان به كربلا، تا آستانه مرگ پيش رفت و نهايتاً جان وى از تعرض مهاجمان وهابى در امان ماند. معروفترين آثار صاحب رياض عبارتند از: رياض المسائل فى بيان احكام الشرع بالدلائل، كه شرحى است بر مختصر نافع علامه حلى و به شرح كبير مشهور است. وى شرح مختصرى نيز بر همين مختصر نافع دارد كه به شرح صغير اشتهار يافته است. شرح مفاتيح ملا محسن فيض، رساله تثليث، حاشيه معالم الاصول، حاشيه حدائق شيخ يوسف بحرانى، حاشيه مدارك الاحكام، تكليف الكفار بالفروع، حجية الاجماع والاستصحاب، حجّية الشهره، حجية الظواهر الكتاب و.... بنگريد به: روضات الجنات، جلد پنجم، ص ٢٠٥؛ ريحانة الادب، جلد سوم، ص ٣٧٢ - ٣٧٠؛ قصص العلماء، ص ١٧٥؛ تذكرة العلماء، ص ١٠٣؛ دوانى، وحيد بهبهانى، ص ١٩٣ - ١٩٠.
٤٣) رياض المسائل فى بيان الاحكام، الجزء الاول، ص ٤٧٤.
٤٤) آقا سيد محمد بن سيد على طباطبائى مشهور به مجاهد، از علماى بزرگ دوره فتحعلى شاه بود كه در سال ١٢٤٢ در قزوين درگذشت. مرحوم مجاهد، پسر صاحب رياض و داماد علّامه سيد مهدى بحرالعلوم بود كه در جريان جنگهاى مرحله دوم، در جبهههاى جنگ حضور يافت تا موجب تقويت روحيه سپاه قاجار در مقابل روسها باشد. با بروز بىكفايتى در ميان سپاهيان عباس ميرزا و شكست نهايى سپاه قاجار، مرحوم مجاهد با اندوه فراوان به قزوين رسيد و در همان جا درگذشت. برخى از نويسندگان، كه به خطا اشتعال نايره جنگ ميان ايران و روسيه را به فتواهاى مجتهدان اين دوره مربوط دانستهاند، از جمله اقدام مرحوم مجاهد را نيز نكوهش كردهاند. ما در مقدمه همين كتاب از اين مسأله سخن گفتهايم.
مرحوم مجاهد صاحب تأليفات متعددى بود كه از جمله آنها مىتوان، مفاتيح الاصول، المصابيح، الاستصحاب، اصلاح العمل، الاغلاط المشهوره، جامع البصائر، جامع المسائل، الجهاديه، حاشيه معالم الاصول، حجة الشهره، حجة المظنه، مناهل، الوسائل الى النجات، را نام برد. نگاه كنيد به: روضات الجنات، جلد هفتم، ص ٣٨١؛ ريحانة الادب، جلد سوم، ص ٤٠١، تذكرة العلماء، ص ٢٠٦؛ قصص العلماء، ص ١٢٥؛ وحيد بهبهانى، ص ٢٥٩.
٤٥) از علماى بزرگ اصفهان بوده است كه متأسفانه اطلاعاتى درباره او به دست نيامد.
٤٦) گمراهان.
٤٧) قسمتى از حديث يونس كه مؤلف ترجمه آن را ارائه كرده و به آن استناد جسته است، چنين است: «... ان كان ذلك كذلك فلا يقاتل عن هولاء (حكام جور) و لكن يقاتل عن بيضة الاسلام فانّ فى ذهاب بيضة الاسلام دروس ذكر محمّد(ص)...» وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٢٢، باب حكم من نذر مالاً للمرابطه او اوصى به.
٤٨) از علماى عصر فتحعلى شاه، كه نام محمدحسن داشتهاند، يكى همان صاحب جواهر الكلام است كه در زمان تأليف احكام الجهاد، اشتهارى به اجتهاد نداشته و حدود ٢٠ سال سن داشته است و ديگرى حاج محمدحسن معصوم قزوينى، از شاگردان مرحوم وحيد بهبهانى است كه در زمان مورد بحث، مجتهدى سرشناس بود و در سال ١٢٣٠ قمرى درگذشته است احتمال مىدهيم كه اشاره مؤلف به شيخ محمدحسن، همين مرحوم قزوينى باشد. براى شرح حال او نگاه كنيد به: روضات الجنات، جلد سوّم، ص ٨٢.
٤٩) از علماى بزرگ اصفهان بوده است كه متأسفانه اطلاعات درباره او در دست نيست.
٥٠) پروردگارا ما را در انجام جهاد واجب توفيق ده و با راهنمائى خويش راه هدايت را نشان بده و با انجام جهاد ما را به خواستههاى دنيا و حصول به فضايل آخرت در رستاخيز روزى ده.
٥١) مرحوم كاشف الغطاء.
٥٢) كشف الغطاء، ص ٣٨١: «رابعهما: الجهاد لدفعهم عن بلدان المسلمانان و قراهم...».
٥٣) و هذا القسم افضل اقسام الجهاد و اعظم الوسائل الى ربِّ العباد...»، كشف الغطاء، ص ٣٨١.
٥٤) ابتدا مجتهد افضل، سپس افضل بعدى.
٥٥) لنگ.
٥٦) آنكه چشم و حاجب ندارد. آنكه نصف روى او بر ابرو ماليده باشد يعنى در آن چشم و ابرو نبود.
٥٧) صلح و آرامش.
٥٨) متكى است به آيه ٦٤ سوره انفال كه مىفرمايد: «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».
٥٩) متكى است به آيه ٦٥ سوره انفال كه مىفرمايد: «وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَحَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ».
٦٠) متكى است به آيات ٦٨ و ٦٧ سوره انفال كه ابتدا وظيفه مسلمانان را در جنگ بدر مقاومت هر يك نفر در مقابل ده نفر معين مىكند و در سير تخفيف و با تأكيد به بروز ضعف در ميان آنان از انجام اين وظيفه جهادى دشوار، مقرر مىدارد كه هر مسلمان بايد در مقابل دو نفر به مقاتله و جهاد بپردازد. متن آيات چنين است: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ * الآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ».
٦١) كذا فى الاصل، در نسخه آستان قدس تمام شماره هفتم موجود نيست و نيامده است.
٦٢) براى متن اصلى و تقسيمات چهاردهگانه در كشف الغطاء، بنگريد به ص ٣٨٢.
٦٣) روياروى سخن گفتن - نزديك گردانيدن فلان، لب خود را به لب فلان و خطاب كردن او از دهان به دهان.
٦٤) جامع الشتات، جلد اول، ص ٨٧.
٦٥) ترساندن.
٦٦) نساء / ٩٥؛ قاعدين (با مجاهدين) برابر نيستند.
٦٧) نساء / ٧٦؛ مؤمنان كسانى هستند كه در راه خدا مقاتله و جهاد مىكنند و كسانى كه كفر ورزيدند، در راه طاغوت به قتال مىپردازند. پس دوستان شيطان را بكشيد.
٦٨) توبه / ٣٨؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، شما را چه مىشود، هنگامى كه به شما فرمان داده مىشود كه در راه خدا عازم پيكار شويد، بر زمين چسبيده و سنگينى مىكنيد.
٦٩) تذكرة الفقهاء، از جمله آثار فقهى مشهور علّامه حلّى (٧٢٦ - ٦٤٨ق) است.
٧٠) آقا سيد على طباطبائى صاحب رياض كه شرح حال او گذشت.
٧١) آقا سيد محمد مجاهد، پسر صاحب رياض.
٧٢) حاج مير محمدحسين اصفهانى.
٧٣) قابل شمارش نيست.
٧٤) مرحوم قائممقام چنانكه در بالا اشاره مىكند، در ترجمه متن مصابيح، آن را خلاصه كرده است. پس مقصود از آيه به قرينه توضيحات بعدى، آيه ١٩٠ بقره است كه در چند سطر بعدى نقل شده است.
٧٥) بدون دعوت به اطاعت و پيروى.
٧٦) بقره / ١٩٠.
٧٧) بقره / ١٩١.
٧٨) بيرون حرم.
٧٩) بقره / ١٩٣.
٨٠) بقره / ١٩٤.
٨١) بقره / ١٢٣.
٨٢) آل عمران / ١٢١.
٨٣) آل عمران / ١٤٢.
٨٤) آل عمران / ١٤٦.
٨٥) آل عمران / ١٥٧.
٨٦) آل عمران / ١٥٦.
٨٧) آل عمران / ١٦٥ - ١٦٦.
٨٨) آل عمران / ١٧٠ - ١٦٨.
٨٩) بقره / ١٥٤.
٩٠) نساء / ٧٤.
٩١) نساء / ٧٥.
٩٢) نساء / ٧٦.
٩٣) نساء / ٧٧.
٩٤) نساء / ٨٤.
٩٥) نساء / ٩٦ و ٩٥.
٩٦) انفال / ١٦ و ١٥.
٩٧) انفال / ٤٥.
٩٨) انفال / ٦٠.
٩٩) انفال / ٦٥.
١٠٠) توبه / ٥.
١٠١) توبه / ٣٦.
١٠٢) توبه / ٣٩ - ٣٨.
١٠٣) توبه / ٤١.
١٠٤) توبه / ٨١.
١٠٥) توبه / ٨٩ - ٨٦.
١٠٦) توبه / ١١١.
١٠٧) عنكبوت / ٦.
١٠٨) بقره / ٢٤٤.
١٠٩) بقره / ١٩٥.
١١٠) انفال / ٣٩.
١١١) انفال / ٧٤.
١١٢) توبه / ١٧.
١١٣) توبه / ٢٣ - ٢٠.
١١٤) توبه / ٢٩.
١١٥) محمد / ٨.
١١٦) اصل، احزاب.
١١٧) حجرات / ١٥.
١١٨) توبه / ١٢٥.
١١٩) مائده / ٣٥.
١٢٠) روايتى است كه ابان از ابى عبداللَّه(ع) روايت مىكند. بنگريد به تهذيب الاحكام، جلد ششم، فى فضل الجهاد، ص ١٢٢، حديث ٢١١؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٩، حديث ١٤ و ١٨ و ص ٥، حديث ١.
١٢١) شيخ طوسى اين حديث را به شكل زير نقل مىكند: للجنّة بابٌ يقُالُ لَهُ باب المجاهدين يمضون اليه واذا هو مفتوح و هم متقلدون بسيوفهم والجمع فى الموقف والملائكة ترحب بهم. تهذيب الاحكام، جلد ششم، حديث ٢١٣؛ صاحب وسائل نيز اين حديث را با اندك تفاوتى نسبت به حديث متن نقل كرده است. وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٥، حديث ٢.
١٢٢) تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص ١٢٣، حديث ٢١٣؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٥، حديث ٢؛ اين دو كتاب حديث متن را در دنباله حديث قبلى متن آوردهاند. مرحوم قائممقام دو قسمت يك حديث را در متن تفكيك كرده و هر كدام را به عنوان حديثى جداگانه آورده است.
١٢٣) وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٥، حديث ٣.
١٢٤) وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٦، حديث ٤.
١٢٥) همان جا، جلد يازدهم، ص ٦، حديث ٦.
١٢٦) همان جا، جلد يازدهم، ص ٦، حديث ٧.
١٢٧) همان جا، جلد يازدهم، ص ٦، حديث ٨، با اندك تفاوت در انتهاى حديث.
١٢٨) اصل خطبه از على بن ابراهيم روايت شده است. بنگريد به همان، جلد يازدهم، ص ٨، حديث ١٢؛ سيد رضى اين خطبه را با اندك تفاوتهايى در خطبه شماره ١٢٢ نهج البلاغه آورده است.
١٢٩) نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات انقلاب اسلامى، ١٣٦٩، ص ٣٢٥، خطبه ٢٧.
١٣٠) شيخ حر عاملى پس از نقل قسمتى از خطبه ٢٧ كه مؤلف آن را قبلاً آورده است، همين قسمت از خطبه بالا را با اين توضيح مىآورد: «و رواه الشيخ باسناده عن احمد بن محمد ابن سعيد نحوه و زاد: و اديل الحق...»، وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٨، حديث ١٣.
١٣١) محمد / ٧.
١٣٢) اصل حديث از ابى عبداللَّه روايت شده است. وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٩، حديث ١٤.
١٣٣) وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ٩، حديث ١٥.
١٣٤) همان جا، جلد يازدهم، ص ٩، حديث ١٦.
١٣٥) همان جا، جلد يازدهم، ص ٩، حديث ١٧.
١٣٦) همان جا، همان، حديث ١٨، با اندك تفاوت در آغاز.
١٣٧) اين حديث را ابى بصير از ابى عبداللَّه روايت كرده است: همان جا، جلد يازدهم، ص ٩، حديث ١٩.
١٣٨) همان جا، جلد يازدهم، ص ١٠، حديث ٢٠؛ تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص ١٢١، حديث ٢٠٨.
١٣٩) تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص ١٣٢، حديث ٢٠٩؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ١٠، حديث ٢١.
١٤٠) اصل: بالاى هر خداوند نيكى نيكويى است... .
١٤١) تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص ١٣٢، حديث ٢١٠؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ١٠، حديث ٢٢.
١٤٢) وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ١٢، حديث ٢٧.
١٤٣) همان، جلد يازدهم، ص ١٢، حديث ١.
١٤٤) همان، جلد يازدهم، ص ١٤، حديث ٣.
١٤٥) تهذيب الاحكام، جلد ششم، ص ١٢٤، حديث ٢١٧؛ وسائل الشيعه، جلد يازدهم، ص ١٦، حديث ١.
١٤٦) بدىها، زشتىها.
١٤٧) سال ١٢١١.
١٤٨) مقصود آقا محمدخان قاجار است و اشارهاى است به آخرين لشگركشى وى به تفليس.
١٤٩) طاغيان، سركشان.
١٥٠) جمع اريكه: سرير و اورنگ.
١٥١) شعرى است از سيّد رضى با مطلع:اَرَأيتَ مَن حَمَلَ على الاوادى
كيف خباء جناءٌ النّادى
سيد رضى اين قصيده را در ستايش ابواسحاق ساوى وزير اديب دولت آلبويه و از معاصران خويش سروده است. معناى بيت متن چنين است: كوهى است كه اگر در دريا فرو افتد، دريا از سنگينى و هيبت آن كف بر لب آورد.
١٥٢) زشتى، عيب.
١٥٣) ميدانهاى جنگ.
١٥٤) جنگ با دشمن دين.
١٥٥) شكيبايى در مصيبت، سوگ و ماتم.
١٥٦) خربزه ابو جهل، از جمله سموم قتالّه.
١٥٧) فرصت يابنده.
١٥٨) فاطر / ٤٣.
١٥٩) بلاها، مهلكهها، سختىها.
١٦٠) حزن، اندوه.
١٦١) سفرها.
١٦٢) دورى از وطن.
١٦٣) مكر و حيله.
١٦٤) اندك، آسان.
١٦٥) پس از آن چيز.
١٦٦) اصل: رزل.
١٦٧) پس بدان جا رفت همانطورى كه عاشق به وطنى مىرود كه در آن محبوبش هست.
١٦٨) مشقت در طلب چيزى.
١٦٩) اينجا به معنى معجزه است نه آيه قرآن چه جمله بعدى روايتى است از معصوم.
١٧٠) آن كس كه ستمكارى را يارى كند، خداوند آن ستمكار را بر خودش مسلط گرداند.
١٧١) موافقت و همراهى كنندگان.
١٧٢) اعانت، پشتيبانى.
١٧٣) چركها، زشتىها.
١٧٤) تنگدستى، درويشى.
١٧٥) چه زيباست هنگامى كه دين و دنيا در مردى جمع شوند و چه زشت است آن هنگام كه كفر و افلاس در او گرد آيند.
١٧٦) پاره آتش.
١٧٧) مجامعت كردن.
١٧٨) فرقان / ٤٤؛ آنان همانند چارپايانند، بلكه گمراهتر و پستتر از ايشان.
١٧٩) كاتب نسخه، در حاشيه، عبارت زير را افزوده است: «هو اللَّه تعالى شأنه. خدا بيامرزد مؤلف كتاب را كه چه خوب اشعارى به عربى در كيفيت اطوار و كردار اين گروه، به مناسبت آورده، حقير فضولى كردم و معنى ابيات را به عبارت مناسب معنى كردم كه عموم مطالعه كنندگان از اوضاع ايشان مطّلع و باخبر گشته و از مصاحبتشان برحذر باشند و حاصل معنى ابيات اين است».
مطلب حاشيه كاتب نسخه همانست كه نقل شد. متأسفانه در ادامه آن خبرى از معنى اشعار نيست. معنى آنها را به شرح زير مىآوريم:
گروهى كه هيچ گاه از آنان به خير و نيكى ياد نمىشود و هر لحظه در آنان زشتى و پليدى تازهاى ظهور مىكند. اگر به افرادشان بنگرى، جز پليدى كه از عقبش پليدتر است، نمىبينى.
مؤنثى را مىبينى كه مذكرى خود را به وى چسبانده است. يا مذكرى را مىبينى كه مؤنثى بر او پيشى گرفته است. من آنان را سگ پنداشتم سگ [برآشفت] و به من گفت در ميان ما فاجر و مخنّث نيست.
١٨٠) جمع نعت؛ صفتها.
١٨١) چشم.
١٨٢) كرشمه، ناز.
١٨٣) همسر.
١٨٤) نطفه.
١٨٥) مستى، سُكر، هوشيارى بعد از مستى.
١٨٦) شراب انگورى، باده.
١٨٧) جمع مائده: خوردنى، طعام، غذاى آسمانى.
١٨٨) كيسه و بدره زر، هميان.
١٨٩) اصل: نشود.
١٩٠) نكوهش، سرزنش.
١٩١) روشنى، نكويى، عظمت، كمال.
١٩٢) بقره / ١٧١؛ كر و گنگ و كورند و بنابراين نمىفهمند.
١٩٣) انداختن، حذف كردن، رفع تكليف.
١٩٤) تحمّل، بردبارى.
١٩٥) اصل: روث.